شازده : عرضم به حضورتان که ... من بودم و x بود و y و بالاجبار z . در آن گوشه کنار ها چند صندلی هم بود به همراه صبر به مدت ۳ ساعت و فلان الدوله به همراه مخلفات [ ریش و پشم ، چند عدد دعای جیبی ، و یک عدد تسبیح دانه درشت ] و منزل [ حاجیه خانوم مولودی رونده ی نازدار ] و شازده شان . جای بقیه هم بگی نگی خالی بود .
این شازده ، به کوری چشم تمام بی عرضگان فجر ، با همه ی دختر های ماتیک ِ برق برقی به لب ، کفش تخ تخی به پا ، خط چشم قیر قیری به چشم (صرفا جهت زیبایی کلام، که پوز خواجه عبدالله را هم زده باشیم ) یک لاوی ، هرچند کوتاه مدت ترکانده بود ...
حالا ما کی این را شنیدیم ؟
روزی با بچه ها دور هم بودیم ، تُست* می خوردیم ، صمیمانه پدیده های طبیعی را بررسی میکردیم و اون وسط ها یک ناسزایی هم نثار اموات این پدیده ها می کردیم . که یکی در آمد و گفت : " شازده "، رفیقمان x را به خواهری گرفته ، عاشق چشم و ابرو (!) ی y شده و به همراه مادر قرار است بیایند برای امر خیر و غلامی و این جور ذلیل بازی ها . با z عزیز هم جی اف هستند موقتا .
ما این را که شنیدیم ، تازه فهمیدیم که به قول آن آدم مهم ، تا الان هیچی نفهمیده ایم . سری به حیرت تکان دادیم و رو کردیم به باری تعالی و گفتیم : " عجب ! " و در دلمان ازش قول گرفتیم سر فرصت فلسفه ی خلقت این ها را توضیح دهد .
قضیه را زیر و رو که کردیم ، یادمان آمد که ای دل غافل ! چقدر جلوی خواهر و یار و رفیقش این را مسخره کردیم ! دلمان همچین خنک شد اما حس همذات پنداریمان اجازه نمی داد کامل حض ببریم .
که بعدترش شازده ، برادر سوری اش را فرستاد x را بگیرد ، y را پاس داد به یک نفر دیگر و z را ذخیره ی آخرت کرد . این وسط سر من بی کلاه ماند . همین شد که بار و بندیلم را جمع کردم آمدم شهرمان .**
برادر سوسولمان س.ه : امروز از مدرسه خارج شدیم ، از دست " مسئول حفظ عفت خواهران " در رفتیم ، با خیال آسوده داشتیم قدم می زدیم که یک جانوری سوار بر موتور آمد و نزدیک بود مغرمان را لواشک کند روی آسفالت . از هول له شدن که بیرون آمدم ، یاد " س.ه " افتادم ... قیافه ی اون جانور مو نمی زد باهاش . یک لحظه قیافه بغض کردش اومد جلوی چشمم . وقتی داشت کنفرانس می داد و ما هی عاقل اندر سفیه نگاهش کردیم ، زاده شر و ور گفت و ا.ع صدای گاو در آورد ... .
برادر سوسولمان " س.ه " ( چه بدی داره ؟ مگه این جور موجودات دل ندارن ؟ فقط تی ۲ باید داداش آدم باشه؟ ) ما نادم و پشیمانیم . نفرینمان نکنی یکهو . تورو به اشک هات قسم .
در : اگر یادتان باشد ، " س.ص " تجربی ِ بی فرهنگ ، خودش را انداخت روی دستگیره ی در و دستگیره ترکید . جوری شد که در فقط از داخل باز می شد و کسی نمی تونست از بیرون بازش کنه . بعد از ۱-۲ هفته درستش کردند . چقدر زور زدیم که دوباره خرابش کنیم . من دستگیره پشتی را گرفتم ، فاطمه از اون یکی آویزون شد ، نشد .با پیچ گوشتی به جانش افتادیم ، نشد . که بالاخره همون تجربی بی فرهنگ اومد با یه حرکت دستگیره رو از جا کند ... اینه معجزه ی بی فرهنگی . هر هفته تعمیر کار می فرستادند که درستش کنند . می ماندند که ما چه زوری داریم مگر که دستگیره به این عظمت را به این سرعت می ترکانیم .
مواظب فک هایتان باشید ، آنگاه که به زمین می رسند : یک چهره ی محبوب رو می خوایم معرفی کنیم . کسی که در وبلاگ مدرسه با مادر دلسوخته بحث می کرد و با محمد علی سلیمی نسب اشتباه گرفته می شد ... " م ع " مسئول دفاع از حق و حقوق برو بچه های زیر ابرو برداشته ، عضو انجمن روشنفکران ِ بی چاک دهن . خب معرفی می کنم ... " خودم "
***
* دو عدد نان تست ، به همراه مقداری پنیر پیتزای آب شده . میزان کش آمدگی این بشر مهم ترین عاملیست که مرغوب یا نا مرغوب بودنش را لو می دهد . حواستو جمع کن .
** آقا جان ربط داره ! مدرسه رو همین شازده ها به اوج رسوندن .آفرین عزیزم ... آفرین ... خوبه که فهمیدی تو هم یکی از اون حروفی ...
*** الان میاد تیکه پارم می کنه ... خوبی بدی ( از من بدی دیدی تو ؟ خدایی ؟ مرگ ِ زاده ؟) دیدید حلال کنید .
۱. بیای بپرسی این " اینه "یا " اونه " فحش می دم !
۲. شماها رو چه می شود ؟ شما غرق شدید در حسابان یا او در شما ؟ هوم ؟ ( نادیده گرفتن زیست به طور علنی )
۳. هیچی .
۴. بازم هیچی .
۵ . اضافه شده به تاریخ ۲۰/۶/۸۸ : اینجانب در حال حاضر یک عدد دانش آموز تجربی هستم و از نادیده گرفتن زیست در بند های بالایی ، آن هم به طور علنی پشیمانم و امیدوارم عواقب این کفر گویی آشکارا، در کنکور ۸۹ یقه من را نچسبد .
